محمد تقي جعفري
312
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
اشاره آمدن از غيب به شيخ كه اين دو سال به فرمان ما بستدى ودادى ، بعد از اين بده ومستان . دست در زير حصير مىكن كه آن را چون انبان ابو هريره گردانم كه هر چه خواهى بيابى تا عالميان را يقين شود كه وراى اين عالم عالميست كه خاك به كف بگيرى زر شود ، مرده در آن آيد زنده گردد ، نحس اكبر در آن آيد سعد اكبر شود ، كفر ايمان شود زهر ترياق گردد ، نه داخل اين عالم است نه خارج نه فوق و نه تحت نه متصل و نه منفصل ، بىچون وچگونه و هر لحظه او را هزار اثر ونمونه ، چنان كه صنعت دست با دست وغمزهء چشم با چشم وفصاحت زبان با زبان نه داخل است نه خارج و نه متصل و نه منفصل والعاقل يكفيه الاشاره ( ( 2786 ) ) تا دو سال اين كار كرد آن مرد كار بعد از آن امر آمدش از كردگار ( ( 2787 ) ) بعد از اين مىده ولى از كس مخواه ما بداديمت ز غيب اين دستگاه ( ( 2788 ) ) هر كه خواهد از تو از يك تا هزار دست در زير حصيرت كن برآر ( ( 2789 ) ) هين ز گنج رحمت بىمرّ بده در كف تو خاك گردد زر بده ( ( 2790 ) ) هر چه خواهندت بده منديش از آن داد يزدان را تو بيش از پيش دان ( ( 2791 ) ) در عطاى ما نه تخسير و نه كم نه پشيمانى نه حسرت زين كرم ( ( 2792 ) ) دست زير بوريا پر كن اى سند از براى روى پوش چشم بد ( ( 2793 ) ) پس ز زير بوريا پر كن تو مشت ده به دست سايل اشكسته پشت ( ( 2794 ) ) بعد از اين از اجر ناممنون بده هر كه خواهد گوهر مكنون بده ( ( 2795 ) ) ور يد الله فوق ايديهم تو باش همچو دست حق گزافه رزق پاش ( ( 2796 ) ) وام داران را از عهده وا رهان هم چو ياران سبز كن فرش جهان ( ( 2797 ) ) بود يك سال دگر كارش همين كه بدادى زر ز كيسهء ربّ دين ( ( 2798 ) ) زر شدى خاك سيه اندر كفش حاتم طايى گدايى در صفش